نویسنده : مهربان ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳

تواین شبا چقدر دلتنگتم چقدر نم نم میبارم چقدر صبور شدم وساکتم چقدر درد دارم وصدا نمیاد ازم چیکار کردی با من چیکار میکنی اصلا باورم نمیشه ....تـــــــــــو..تــــــــــــونه باورم نمیشه .....چرااینقدر در خوابم حاضر میشی کاش در بیداری لحظه ای میومدی .......








نویسنده : مهربان ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱

ممنونم ازتو...
ممنونم برای دروغ هایت ، که قدر لحظات صداقت را با آن ها
فهمیدم
ممنونم برای رفتنت ، که تنهایی نشانم داد جای خالیت را وبیشتر دوست داشتنت را
ممنونم برای بیرون کردنم از قلبت، که نشانم دادی چه قلب بزرگی داری وچه عشق هایی در آن جای میگیرد
ممنونم برای لحظاتی که منتظرم گذاشتی ،که در این لحظات صبر را آموختم
ممنونم برای آن زمان که با گفته هایت غرورم را شکستی که سخت است شکستن غرور و تو زحمتش را کشیدی
ممنونم برای لحظاتی که جایم را دیگری پر کرد، که دانستم هر آنچه خدا می دهد تنها امانتی است رفتنی
ممنونم برای آنکه دوستم نداشتی و می گفتی می پرستمت ، که آموختم هرگز باور نکنم جز خدا چیزی قابل پرستیدن است
ممنونم برای همه چیز ……








نویسنده : مهربان ; ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۱

گذشت آن زمان که فقط یکبار از دنیا می رفتیم

 حالا یکبار از شعر می رویم

یکبار از دیار

یکبار از یاد

یکبار از دل

یکبار از دست

آری گذشت دیگر آن زمان ......

تـــوهم دلت تنگ میشه ..اصلا منویادت میاد:(








نویسنده : مهربان ; ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤

حال مرا نپرس

که هنجار ها

مرا مجبور می کنند بگویم

که "بهترم"








نویسنده : مهربان ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱

چه
خاکی همه‌جا نشسته است، روی شیشه‌ها ، روی میز ، روی حباب چراغ ، روی
ملافه‌ها ، روی من ، روی این اتاق. از کجا می آید؟ از بیرون که نیست. بیرون
فقط برف است و باد. درها هم بسته است. از همین‌جاست. از من است ، از نگاهم، از نفسم ، از پوستم ، از خیال غبارآلوده‌ام.
 
آدمیزادفراموشکاره . وقتی درد داره ، قیل و داد می کنه ، داد می کشه و بعد یادش می ره . درد که همیشه درد نمی مونه . یا درمون می شه یا آدم بهش انس می گیره .
 
چه غریب است انتظار چیزی را نکشیدن ، هیچ چیز . دنیا خالی خالی شده ، از مکان ، از زمان ، از من .
به خدا دلم تنگتهههههههههه







نویسنده : مهربان ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٥

این روزها...
دستم به نوشتن نمیــــــــــــرود
تقصیر من نیست
نوک مدادم شکسته است
دلم هم ...
چه بگویم؟
آن هم شکستـــــــه است!!!

این روزها...
زندگی را سرد
سر میکشم
طعم بیهودگــــــــــی میدهد
و اجبار!
دوست داشتم عکس جدیدت رودلم ریخت نمیدونم چرا ولی دوست داشتم







نویسنده : مهربان ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٤

نبود ونیست روزی که بی فکرت به شب نرسد .نامرد ..وتمام لعنت های عالم به خودم که اجازه دادم دنیام روبه لجن بکشونی ..خدایا من هیچ حقی نداشته باشم یه چیز دارم که توش حق دارم که یکی رونخوام ببخشم ...دل مهربونم خورد شد وداره اینروزها له میشه ومن کاری نمی تونم براش بکنم خدا من غلط کردم یکم کمکم کن بستم نیست خدا ؟

خسته شدم خسته شدم

نمی بخشمش...نمی بخشمش ..هیچوقت نمیبخشمش ..........

چرا اینکاروکردی چقدر به خودت زحمت میدادی دروغ میگفتی وای من پر از فریادی هستم که اون لحظه ها از دروغهاتت آرومم میکردی پست دروغگو ...متنفرم ازت که دوستت داشتممممممممم با تمام وجود وصادقانه وبی ریا ...من همه روزهای دروغگویییت دوست داشتم وهمه چیزتو ندیده میگرفتم چون دوست داشتم..چرا خواستی بزنی زیر قولت لعنتی لعنتی لعنتی








نویسنده : مهربان ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٦

نگرانِ رفتنَ‌ت نیستم؛
برو!
کوچه‌درختی‌های شهر
به نام تواَند همه

( رضا کاظمی )
چندان دورنیست اینروزهای من که برای تونیز بگذرد کاش مثل من نگذرد ....
حرفهایت درد داشت...
هی روی زخمهاییی که جا گذاشتی با حرفات نمک پاشیدی ..
من با  توصادق نبودم !!
من  پنهانکاری داشتم !!!
ای لعنت به"من" وهمه صداقت ومهربانیم ....خودم را هیچ وقت ولی تورا نمیدانم به مرور میبخشم یا نه .....