دنیای تنهایی - حرفهای خودمانی

این برگ همسن خودم هست و به سرعت سنم داره تموم میشه تا برگ بعدی .

با بابابی حبه انگور رفتیم حلیم بهم زدیم و اونشب من اومدم خونه وبابابی حبه انگور تاصبح بودند حلیم پزون .بهم گفتی بیا تو دلت نیت کن ویه همی بزن از حالت گفتنت خوشم اومد.

گاهی اوقات بعضی از نگاههات رو لمس میکنم ودرونم رو میلرزونه .

هنوز برام گلی خریده نشد خدا خدا به کی بگم ....

با اینکه به خود قول دادم برای خودم گل نرگس بخرم تکرار نشد ...

هنوز ازدرد دندان فارغ نگشته بیدم در گلو به جانم افتاد ودوباره سه تا آمپول میل فرمودم .

هوا خیلی سرد شده خیلی بارون وبارون ....

هر روز بیشتر عاشق حبه انگور میشم ....

چرا برای اینکه یکی هی از خودش وزندگیش باید زیاد تعریف کنه وقتی میری خونش میفهمی همسایه دوست دیگه ات وگل وگلدون اون دوستت رو برای زیبا نشان داد خونه اش آورده خونه اش.

وقتی میشنوم یکی بچه دوم میخواد بیاره استرس میگیرم ....

 

به سفرمیروم تا زیارت کنم تا در حرم امن به آرامش برسم تابغضی خالی کنم تا دعا کنم تا برگردم با آرامش ....

شوق سفرنداشتی قصد سفر نداشتی ......

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط مهربان نظرات () |

١عدد دندان عقل از دهانمان خارج شد حکمت بودنش چیست نمیدانم .با شجاعت وبه تنهایی به دندان پزشکی رفتم .

امتحان فیلم را به اجبار رفتم ودادم واصلا هم خوشمان نیامد.

اگه همسفر میخواست حتما خودش بهم پیشنهاد میداد .فکر میکنم از روی تعارف یه جورایی بهم گفتند .

هنوز در انتظار شاخه گلی هستم که قولش را گرفته بودم .

حبه انگور سرما خورده وسرفه های بدی میکند.

دلم کلاس پیانو میخواهد وبابای حبه انگور فکر کنم برای اوضاع مالی زیاد رغبت نشان نمیدهد .

چقدر خوب است وبلاگمان بازدید کننده ندارد .

ممنون از م.س.ن.......برایانکه به احوال پرسیمان میاید .

 

 تازه داشتم با نگاهت جون میگرفتم ...

کام دل از چرخ گردون میگرفتم ....

تازه داشتم به امید مهربونیت ....

غصه از دل پریشون میگرفتم ....

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٩ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط مهربان نظرات () |

زیر بارون توی روز جمعه قدم میزنم ومیبینم :

دختری که  سگش رو آورده تو گوچه بگردونه ...

دو تا دوست که تو ماشین از کنار من رد شدند وبرای اینکه بترسونمم به من نزدیک شدد ویه ویراپ دادند ورفتند ...

درختهایی دیدم که لخت شدند اصلا سردشون نبود ....

چرا زمستون امسال زمستون نبود.....

بابایی دیدم که پسر گلش رو با خودش صبح جمعه آورده بود فروشگاهش...

مردی که در حال نظافت فروشگاهش بود...

مردی که می گفت بیا این ور بازار موز سیب  به قیمت عالی ....

خانوم دست فروشی رو دیدم که از ترس شهرداری بساط روی زمینش نصفه نیمه باز بود وآروم نشسته بود....

از بین دوپسر جوانتر از خودم رد شدم که یکی با گذاشتن دستش جلوی دهانش بهم گفت ببخشید خانوم زنم میشی ......

زنی رو دیدیم که گوشه دیوارنشسته  ترشی های دهن آب انداز داشت ودلمان خواست ....وبا خودش میگفت زنا صبح بیمو هیچی ونه تن دنی بیه این چه وضعشه اننی بیرون (یه زن صبح اومد هیچی تنش نبود آخه چرابا این وضع میاین بیرون )

دو پسر جوون که برای اولین بار لباساشون روآورده بودند بساط کنند وتمام لباس پوشیده از نم نم باران شده بود ودلم برای شان سوخت....

مردی که پا نداشت وبهمراه دخترش روی زمین خودش رو می کشوند وطلب کمک میکرد ....

من خیلی چیزا دید من چرا نمتونم ز هر کس از هر نگاه ی به راحت ی عبور کنم من چرا هر چیز رو برای خودم تحلیل میکنم .

گفتم داریم مثل گوسفند زندگی میکنیم کاش حداقل گوسفند بودیم که یهو یاس از ضبط ماشین بهم گفت میدونی یه حرفایی هست....

دریا روز بارونی چقدر قشنگ بود واقعا لذت بردم ...

ببخشید مقایسه ات کردم گاهی دلم ازت میگیره بهم حق بده ....نمیدی هم نده ..

از من دلیل نخواه دلیلم دلتنگیست .....١٠سال گذشت صد سال هم بگذرد باز هم دلیلم همینه .

حبه انگورمن بسیار ترسو ووحشت زده است نمیدانم دلیلش چیست .

خیلی دلم پر ازت بود ونبود زندگی ....دلم تنگ شده برای یه شاخه گل از طرف تو بهت گفتم ولی هنوزمنتظرم برام بگیری ...

شده یه بار از کنار یه فروشگاه رد شی بگی دوست دارم اینو براش بخرم ولی من خیلی دوست دارم برات یه چیزی روکه دیدم بخرم بی بهانه برای آنکه دوستت دارم ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۳ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط مهربان نظرات () |

سلام چقدر وقفه چقدر سد چقدر مانع ....نمیدونم !

احساس میکنم امسال خیلی زود روزهاش گذشت وداره به پایان میرسه چرا ؟

دندون عقلم شده دردسر اصلا وجودش برای چیه نیدونم ؟

آزمایش دادم جوابش که همه رومرز بودند 1دونه پایین تر نبودند ولی طبق معمول آهن خونم خیلی پایین بود .

درد استخونم بهتر شده ولی مطمئنن برای کمبود آهنم.

برای خودمیه دسته گل نرگس خریدم به خودمگفتم تا فصلش تموم نشده همیشه میخرم.

مامان جان تولد ت بود خیلی فرشته ای منهم میتونم مثل توباشم .

استاد زبان هم عوض شد ودلمان بسی برای آقای احسان زاده تنگیده .

این دختر که هم کلاس جدید داره یکم رواعصابم پیاده روی میکنه میدونممیتونم جوابش روبدم ولی باید دندون روجیگربذارم .

چقدر خوشحالم بهتریندوست روزهای دبیرستانموبهترین دوست روزهای غموشادیهام بالاخره اومد خونمون با یه بسته شکلات قربونت برم میدونی چقدر منتظر اینروز بودم  که به خودت بیای .

چقدر آنشب با دیدن فیلم عروسی با هم خندیدیم

س میگفت اگه ج با هام ازدواج میکرد کی قرار بود با هم ازدواج کنهخنده .

یا اینکه به من میخندیدند چطور وبا چه اعتماد به نفسی و روچه حسابی بابای حبه انگوررو انتخاب کردم .

ا به عینک شو شو خودش میخندید که ه برای چییه عینک کاهچویی  بود نکرد یه خوش استیل ترش روداشته باشه .

میخندیدم به بینی هاشون ویاد حرفای ماماناشون میافتادیم :

مامان ج میگفت از بس بچم فوتبال بازی میکرد توپ خورد بهش دماغش کج وبزرگ شدخنده .

مامان بابای حبه انگورمیگفت که بینیش انحراف داخلی داشت واسه همین کجخنده .

مامان ا میگفت از بس سرما میخرددماغش رو میکشید تمیز میکرد دماغش بزرگ شد خنده.

خداییش چرا مادر شوهر اینطوری میخوان از بچشوندفاع کنند مثل اینکه مادر شوهر من میگفت بچم شکمش بزرگ نیست معده اش ورم دارهخنده

گنجشکک اشی مشی روی بوم ما نشین ......

خدا روچه دیدیدی شاید قصه رد شد ....

هنوزبیقرارم به یاد نگاهت نشستم تو بارون بازم چشم براهت ....

خدا رو چه دیدی تو شاید بمونی .....

شاید قصه ها روتوچشمام بخونی .....

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط مهربان نظرات () |

دلم از غربت سنجاقک پر.......

دیشب خواب دیدم از یه جایی پر از نی زار رد میشم صدای لااله الاالله میشنوم گوشم رو میگیرم به همسری میگم بریم زودتر بریم ومن از گوشه چشم آروم اون سمت رو نگاه میکنم میبنم کلی تابوت سفید کنار هم هستند با روکش های سبز حتی ماشینهایی هم که بودند روشون پارچه های سبز کشیده بود .

داشتند برای تک تکشون نماز میخوندند  .....

نگرانم ودل آشوبه دارم از چه رونمیدانم .....

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۸ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط مهربان نظرات () |

ببار ای بارون ببار 

 بر دلم گریه کن خون ببار

برشب تیره چون ذلف یار

بهر لیلی چو مجنون ببار

خدایا تاکی میخواد این اوضاع مسخره ادامه داشته باشه تا کی بی سلاح فریاد بزنند و چماق بدستان بی خبر از دل مادری که برای آمدن دردانه اش چشم انتظار است وبی خبر از کمر پدری که از نبود فرزندش میشکنه تیر را راهی آن قلبی که برای شنیدن تپشش مادر وپدر خون به جیگر میشند خدا من نمی تونم تحمل بیارم چطور می تونند از خون عزیزشون بگذرند حتما که نمی تونند .

عاشورا عاشورا آنها به یاد میاورند که یزید ویزیدیان نمرده اند. 

امروز عذاب وجدانی ندارم چون صدای الله اکبر م را از گلو برای چندین بار سر دادم تا به آنها که خونشون رو ظهر عاشورای ٨٨ریختند کمتر مدیون شوم .

عزیزم تو که برای اصلاح مملکت میری تو که شجاعت به خرج میدی چرا با این اوضاع راه میفتی میری چرا دست میزنی امروز عاشورا بود به حرمت امروز کاش بهتر ودل شکننده تر اعتراض میکردی تا دوربینهای ص د ا س ی م ا  ما سو استفاده نکنند .کاش با شور حسینی فریاد میکشیدی امروز جای کف زدن وسوت زدن نبود امروز بهترین فرصت برای نشاندادنتان  به سبز بودنت بود .

دلم بد جوری گرفته بی اختیار اشکم میاد کاش اینطوری نمیشد کاش کسی کشته نمیشد .

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٦ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط مهربان نظرات () |

پنج شنبه امتحان فیلم رو عالی دادم خیلی ذوقیدم قلب

لیدی ام ی ری گفتن احسان زاده منو کشته نیشخند

از کلا س که اومدم بیرون منتظر خواهری بودم که بریم شهر کتاب داشتم با بچه ها میحرفیدم یه ریو از پشت با سرعت درست به پالتو م برخورد کرد ایستادبرگشتم یه چیزی بگم (البته آروم زیر لب گفتم بیا پسرم بازم جا هست شاید  )که خانم ل بهم گفت ولش کن عزیزم اینا تو حال خودشون نیستند منم نه اینکه دو زاریم دیر میفته به حرف زدن باهاشون ادامه دادم که یهو م بر گشت گفت (با یه نگاه نفرت انگیز به پشت سرمن )حتما ماشینش رو از همین راه ها خریده !من گفتم چی چی شده چی میگی !؟

م گفت ندیدی زنگ زده به دوستش من پاییین وایستادم بیا .

دوستش اومد ویه توهم زا تقدیمش کرد ویه دنده عوض کرد وصدایی از ماشینش در وکرد ورفت خدای من از اونجا که داشتیم تا خونه میومدیم بیشتر به بچه های تو خیابون دقت کردم واقعا خانم ل راست میگفت همشون رو زمین نبودند داشتن تو فضا وتوهم سیر میکردند.

 

تو که زاده آریایی صبحونه ات شده سیگار وچایی.....

 

خدای من میدونم داره کمکش میکنه ولی میدونم باز هم بهش عادت میکنه .

 

آخه قربونت برم چرا وقتی پات لنگ عزیز میشه ولی بعدش حوصله نداری ....

 

الهی بگردم چرا باید این همه صبوری کنی میدونم خیلی برات سخته با داشت ونداشتنش ساختی در سختترین شرایط باهاش زندگی کردی وبراش پشتوانه بودی تو رو به بدترین نام خواند واز خونت بیرون کرد حالا که بازهم برگشتی ضامنش شدی وحالا برای اینکه پرو پرو قسط هاش رو نمیده  حساب حقوقت رو مسدود کردن واونهم به روی مبارکش نمیاره ولی باز هم تو داری تحمل میکنی وصبوری و.....چه قانون مسخره ای زندگی میکنی بدون اینکه دوستت داشته باشند بدون اینکه دوستش داشته باشی تنها برای بهانه زندگیت تحمل میکنی تنها برای تنها بودنت تحمل میکنی ولی بهت قول میدم همه چیزعوض میشه مطمئن باش صبر داشته باش صبر

 

همه چیزبستگی به این دارد شما به مسایل چگونه فکر میکنید"نورمن وینسنت پیل "

عادت کن قبل از خواب متنی الهام بخش وشادی آوربخوانی "جکسون براون"

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٤ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط مهربان نظرات () |

اگر دین ندارید لا اقل آزاده باشید

دلت خوش بود وبلاگ زدی توش حرف بزنی اینقده میترسی حتی اینجا هم حرف نمیزنی اصلا حالت خوش نیستا چرا همینجوری تو وبلاگ دلت حرف میزنی ......

اون اتفاق خوبی که دوست داشتم بیفته وهمه چیز رو عوض کنه تا خودم آروم بگیرم نمیشه که اتفاق بیفته خیلی بد شدولی من کوتاه نمیام منم دیگه از یه راه دیگه وارد میشویم ..

.

ای مردم آزار نادان وروانی نمیدونم چی از ین کار بهت میماسه که کردی واقعا وجدان درد نداری امیدوارم خیلی زود از این کار احمقانه ات دست بکشی ....

یادم باشه فال شب یلدام رو بنویسم ...

حس میکنم دیگه دوستم نداری .....................

ی یلدا گذاشت ونمیدونم تا عاشورا هستم یانه و یه عاشورای دیگه هم از عمرمان داره میگذره ....

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۳ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط مهربان نظرات () |


Design By : Night Skin